ده دقیقه به فراموشی
باورم نمی شه .باورم نمی شه،به همین راحتی؟آخه چرا؟چه جوری؟یادته روز آخر،موقع خداحافظی گفتی هیچ وقت فراموشم نمی کنی؟،حتی توی دفتر خاطراتم هم نوشتی که:«دوست خوبم اگر روزی پرواز ماهیان در آسمان و شنای پرندگان در آب ها را دیدی، بدان فراموشت کردم؟» یادته؟اما حالا، حالاکه فقط سه سال گذشته ، نه ماهی ها در آسمان پرواز می کنند و نه پرندگان در آب ها شنا.پس چه شده که فراموشم کردی؟و روز آخر امتحانات که در مدرسه ی شما برگزار می شد ،در حالی که فقط ده دقیقه مانده بود تا از اینجا بروم ، مانند غریبه ای پرسیدی : «ببخشید دختر خانوم ساعت چند است؟»به تو نگاه می کنم و می گویم :«ده دقیقه مانده به فراموشی» و می روم.