تبليغاتX
 LIVE

LIVE & LIVE

یه زمانی خیلی سال پیش وقتی ادما ناراحت می شدن

یه چیزی از گوشه ی چشمشون مثل قطره می چکید  

احساس قشنگی بود ولی هیشکی اسمشو نمیدونست

بعدها همه عاشقا جمع شدن اسم اون قطره رو گذاشتن

اشک و اسم اون احساس رو گذاشتن گریه...

یه روز یه باغبونی ، یه مرد آسمونی

 

                                                   نهالی کاشت میونه ، باغچه مهربونی

 

           می گفت سفر که رفتم یه روز و روزگاری

 

                                                   این بوته یاس من ، می مونه یادگاری

 

          هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها میپچید

 

                                                میونه کوچه باغ ها ، بوی خدا می پیچید

 

          اونایی که نداشتند ، از خوبی ها نشونه

 

                                                  دیدند که خوبی یاس ، باعث زشتیشونه

 

          عابرای بی احساس پا گذاشتند روی یاس

 

                                                   ساقه هاشو شکستند ، آدمای نا سپاس

 

          یاس جوون برگمون تکیه زدش به دیوار

 

                                                   خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار

 

         یه باغبون دیگه شبونه یاس رو برداشت

 

                                                پنهون ز نا محرما تو باغ دیگه ای کاشت

 

        هزار ساله کوچه ها پر میشه از عطر یاس

 

                                              امـا مـکان اون گل ، مونده هـنوز ناشـناس

 

یه روزی فکر میکردم بدون تو میمیرم                      پیش خودت میگفتی تو چنگ تو اسیرم

یه روزی فکر میکردم کنار تو میمونم                          تا دنیا دنیا باشه از عشق تو میخونم

یه روزی فکر میکردم برام خیلی عزیزی                     اگه یه روز نباشی دل رو به هم میریزی

یه روزی فکر میکردم صادق و با وفایی                          اما حالا میبینم از این حرفا رهایی  

برام دیگه مهم نیست عاشق من نباشی                  فقط میخوام خیلی زود از پیش من جدا شی

فقط بدون که دیگه تو قلب من تو مردی                        خیلی وقته میدونم قلبمو از یاد بردی

منم میخوام رها شم میخوام با تو نباشم                     منم میخوام مثل تو با یکی اشنا شم

الان دیگه میفهمم که عشق تو سراب بود                     خدا رو شکر تو قلبم هنوز یه قطره اب بود

خداحافظ عزیزم حال دلت خرابه                                    تو دیگه هیچی نیستی عشقت مثل حبابه

گیاه عشقه

عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه گیاهی است که در باغ می روید و در کنار درخت

شروع به رشد می کند و به ان پیچیده و بالا می رود تا کل درخت را فرا می گیرد درخت

چنان در حصار این گیاه قرار می گیرد که تمام انرژی لازم برای حیات خود یعنی نور و غذا

را از دست می دهد و در واقع گیاه عشقه ان را جذب می کند و در نهایت درخت خشکیده

و از بین می رود شاید عشق هم با عاشق چنین رفتاری کند ...

عروسک قصه من تو صندوق خلوت من انگار که رویای منه

عروسک قصه من وقتی با من حرف میزنه لباش همیشه خندونه

اخم نداره غم نداره غصه و ماتم نداره دلش پر از محبته محبتش حقیقته

عروسک قصه من منو تو اغوش میگیره از سوزو دردای دلم مبادا دردش بگیره

لالا یی هاش تو گوش من زمزمه های شادیه رنگی داره به رنگ عشق به رنگ باغ

تو بهشت. عروسک قصه من بخواب تا خوابت ببره اون دستای کوچیک تو غصه ز قلبم ببره

اگه تو فلبت جا شدم ستاره ی شبات شدم با تو به قصه ها میام به ساحل ابرا میام عروسک

قصه من بگو تو هم دوستم داری بگو تا وقتی با منی غصه و ماتم نداری عروسک قصه من می خوام

کنارت بشینم تا وقتی هستی پیش من بیشتر چشاتو ببینم .عروسک قصه من وقتی نشسته پیش من

دلم براش لک میزنه عروسک قصه من گم میشه تو وجود من وقتی که پیداش می کنم اشک میریزه برای

من . عروسک قصه من اشکاتو پاک کن و ببین منو که اینجا اومدم .

عروسک قصه من اشکای من از خوشحالیه همیشه کنارم بمون اخه نباشی جات خالیه.

به قلم در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 23:33 |

اگر به خانه من آمدی برای من

                                                 ای مهربان

                                                                 چراغ بیاور

                                                                                 و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم !

دنیا شده زندانی و من خسته در آنم

مرغی به قفس گشتم و پر بسته در آنم

تا بخت کند یاری و مجلس بگشاید

عمریست که وامانده این چرخ دوانم

 

به قلم در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 22:33 |

ده دقیقه به فراموشی

باورم نمی شه .باورم نمی شه،به همین راحتی؟آخه چرا؟چه جوری؟یادته روز آخر،موقع خداحافظی گفتی هیچ وقت فراموشم نمی کنی؟،حتی توی دفتر خاطراتم هم نوشتی که:«دوست خوبم اگر روزی پرواز ماهیان در آسمان و شنای پرندگان در آب ها را دیدی، بدان فراموشت کردم؟» یادته؟اما حالا، حالاکه فقط سه سال گذشته ، نه ماهی ها در آسمان پرواز می کنند و نه پرندگان در آب ها شنا.پس چه شده که فراموشم کردی؟و روز آخر امتحانات که در مدرسه ی شما برگزار می شد ،در حالی که فقط ده دقیقه مانده بود تا از اینجا بروم ، مانند غریبه ای پرسیدی : «ببخشید دختر خانوم ساعت چند است؟»به تو نگاه می کنم و می گویم :«ده دقیقه مانده به فراموشی» و می روم.

به قلم در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 22:30 |

ساختن عشق يعنی زندگی را باختن عشق يعنی انتظار و انتظار عشق يعنی هرچه بينی عکس يار عشق يعنی ديده بر در دوختن عشق يعنی در فراقش سوختن عشق يعنی لحظه های التهاب عشق يعنی لحظه های ناب ناب

به قلم در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 22:29 |

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب
را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و
هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي
زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.
مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با
قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود.  قسمت‌هايي از قلب او
برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي
جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايي
دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.
 
 
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را
پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند
كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛
قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي از زخم و بريدگي و خراش
است .
 
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر
انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم
را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛
اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي
از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .
گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام .
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي
كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير
مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي
بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و
در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به
جاي قلب مرد جوان گذاشت .
 
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،  اما از هميشه زيباتر بود
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

به قلم در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 22:27 |

 

اگه می  دونستی قطره بارون وقت دور شدن از ابر چه حسی داشت                   

 اگه می دونستی یه بندر وقت رفتن کشتی ها چه تنها میشه            

 اگه می دونستی درخت کاج وقت پر کشیدن پرنده ها چه غمگین میشه      

 اگه می دونستی که رفتنت چه آتیشی بر جانم کشید 

 اون وقت اینقدر راحت نمیگفتی:                                                 خــــــــــــــــــداحـــــــــــــــــــــافـــــــــــــــــــــــــظ


با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه...

با خبر باش

 که من غرق گناهم هر شب


تا أخرين لحظه نفس كشيدن منتظر ميمانم و خواهم ماند

هنوز نمیدونست عشق یعنی چه؟

سال های دور روی یک کوه بلند یه درخت تنها بود هیچ کسو نداشت که باهاش حرف بزنه

همیشه هم یه سوال تو ذهنش بود:عشق چیه؟؟؟

آخه یه روزی یه نفر زیر سایه اش نشسته بود و داشت درباره عشق حرف میزد

درخت نمی فهمید که اون آدم چی میگه ؟!!

شاید عشقو فقط واسه آدما میدونست

مدت ها گذشت و ...

و یه روز صبح که درخت از خواب بیدار شد

چشمش به یه سیب سرخ خیلی قشنگ رو یکی از شاخه هاش افتاد

درخت عاشق شد اما هنوز نمی دونست عشق یعنی چی؟

درخت دلش میخواست با سیب حرف بزنه اما نمیدونست چه جوری؟

تا یه روز یه دختر و پسر عاشق از زیر درخت رد شدند پسر سیب و چید و به دختر داد و باهم رفتند

 درخت دلش برای سیب تنگ شد

 برگ هایش ریخت

و خشک شد

 اما باز هم نفهمید عشق یعنی چی؟؟؟


صفحات زندگی آدم تا یه جایی سفیده


مفهوم عشق
از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
از خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….
دوست دارم تا اخرین نفس عزیزم.

به قلم در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 22:26 |

هر انكه جانب اهل وفا نگهدارد

                             خداش در همه حال از بلا نگهدارد

                           وفا: واژه اي كه همه ازان دم ميزنند و بر ان اسراردارند.

اما مگر وفا كردن و عهد به جا اوردن درتوان همگان هست؟

اري هست اما دريغ كه غافل ازآن هستند و فقطبازي با كلمه ان را ميدانند و بس .

ولي واقعيتي را بايد پذيرفت كه وفاداران  گلهايي هستند كه زود به باد خزان ميسوزند و خاكستر ميشوند.


 چشمانم پر از غم


زندگي همچون رويايي است که در آن هستيد
روز به روز به مسيرم نزديکتر ميشوم
زندگي را جست و جو ومعني اش کن
هنگامي که مرا مينگري
هميشه مي بينم
آنچه را که در جست و جويش بودم
گمشده اي هستم
و هنگامي که مرا مينگري
ديگر خود را گمشده نمي دانم
مردم در حرکتند،از جايي به جاي ديگر
گرفتار زندگي در گردش هستند
آغاز شده و مادامي که پيش رود ادامه دارد
ما نيز ناچاريم به هر کجا که ميرود،برويم
ميگويي که ميبيني
هنکامي که مرا نگاه ميکني
دليلي است براي دوست داشتن زندگي
اگر چه گمشده ام
اما عشق را دوباره ميابم
وزندگي با سرعت پيش ميرود
هنگامي که مرا مينگري،زندگي از تو سرچشمه ميگيرد

عشق من تمناي زندگي با تورا دردل دارد


وجودم تنها یک

                     حرف

است

  و زیستنم تنها گفتن همان یک

                    حرف  

 

به قلم در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 22:6 |

MY   eyes miss    YOU

MY    lips kiss    YOU

MY    feel love   YOU

MY    hands need   YOU

MY    mind call    YOU

MY    heart just for   YOU

Because

My   life is   YOU

اي آخرين موعود وقت رسيدن نيست؟

زيبا ترازهربود وقت رســــــيدن نيست؟

دربستر ترديد مرداب مي مانيـــــــــــم

اي دستهايت رود وقت رسيدن نيست؟

بر شانه مردم جاي تبر خشــــــــــكيد

روئيده صد نمرود وقت رسيدن نيست؟

اي بينـــــهايت تو روح شفــــــاعت تو

ما تاابد محدود وقت رســــيدن نيست؟

پيچــــــيده در كوچه فـــرياد يك بـــــانو

در لا به لاي دود وقت رسيدن نيســـت؟

هر چند ما سنگــيم هر جمعه دلتنگــيم

اي آخرين موعود وقت رســــيدن نيست؟

 

 

به قلم در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 3:37 | |

اگه دوست داشتی ادامه هم بسر


بقیه

به قلم در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 14:52 | |

درباره وبلاگ
فهرست اصلی
پیوندها
پیوندهای روزانه
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ به دست محفوظ است.طراحی شده توسط OMID.

http://rapidshare.com/files/99173178/Sahifeh_Sajadieh.zip.html < قالب و كدهاي جاوا > <
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://dariushkamani.blogfa.com
>